از همین حالا

هر گونه استفاده از مطالب این وبلاگ بدون اجازه ی نویسنده ی آن غیر قانونی است

دارم به تو که...

لختی بنشین ترانه ای بنشان
من موج به گل نشسته ام بانو
لب واکن و زخم کهنه را بردار
از کوزه ی لب شکسته ام بانو

 

بگذار نفس بگیرم از لب هات
امشب که سرودنم نمی آید
این قافیه های دست و پا بسته
دور از تو، به بودنم نمی آید

 

دارم به تو فکر می کنم بانو
که خط زده ای مرا از آغوشت
دارم به تو که هنوز دل گیرم
از غربت چشم های خاموشت

 

امشب به کجای قصه برگردم...؟!
تو پشت کدام سایه بیداری...؟!
سر روی کدام واژه بگذارم
تا دل به گلایه هام بسپاری...؟!

 

تا کی من و بی تو سوختن؟ تا کی؟!
این عقده ی کور واشدن دارد؟!
غم نامه ی عشق لیلی و مجنون
این قدر که ما، جدا شدن دارد؟!

 

قفل از سر و دوش این قفس بردار
بگذار نفس بگیرم از لب هات
بگذار که عمر رفته را بانو
بی واسطه پس بگیرم از لب هات

  
نویسنده : سید رضا حسینی پور ; ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/٦/۸

خدا را خوش می آید بی انصاف...؟!

١

جا نمی شوی
توی قاب چشم هام
مرا
برای آینه های قدّی نساخته اند...

 

٢

خط می زنی دلم را
از سطر آغوشت
جمله ی معترضه* هم باشم
بودنم
از گیرایی ات کم نمی کند...

 

٣

چشمانت
آتشکده ی آذرفرنبغ* است گویی
این طور نگاهم نکن
انصاف بده
از نسل محمّد(ص) باشم و
پیش پای زردشت بمیرم...

 

۴

تخت فولاد*
دری باشد به بهشت
آن وقت لب های تو
مرا بسوزند
خدا را خوش می آید...؟!

  
نویسنده : سید رضا حسینی پور ; ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/٢/٢٠
تگ ها : من بی تو ، تو

هبوط...

1
چیزی برای باختن ندارم
رفتنت را که به رُخَم می کشی
من از همان اول بازی
مات بودم...

2
خیالت تخت
تو هم که نباشی
دلی نمانده
که به این زنده گی خوش کنم...

3
نمی دانم
عاقلانه است یا احمقانه
مُعلَّقه ی زُهَیر* را هم که می خوانم
خیالت
دست از سرم بر نمی دارد...!

4
با همه ی غرورم
آدم هم نیستم
که دوریت را
به پای دو خوشه گندم بگذارم...



پ.ن: معلقه ی زُهَیر بن أبی سَلمی شاعر جاهلی عرب, در مدح هرم بن سنان و حارث بن عوف است که از اموال خود دیه ی کشته گان جنگ داحِس و الغَبراء را که بین دو قبیله ی عَبس و ذَبیان رخ داد، پرداختند.

  
نویسنده : سید رضا حسینی پور ; ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/٢/٤

سو

1

هر سال بهار

بی تو می آید و

بی من می رود

دست آخر،

آب هم از آب تکان نمی خورد

2

کم کم

دارم شبیه مسعود سعد می شوم

زندانی این سو و آن سوی چشمت*

نه بهار دل خوشم می کند

نه این حبسیه های از سر دل تنگی

3

می نویسم...

پدر بلند بلند با تلفن حرف می زند!

می نویسم...

مادر علّت تأخیر دیشبم را می پرسد!

می نویسم...

برادرم اس ام اس های تازه اش را

برایم می خواند

4

این روزها خیلی چیزها هست

که می فهمم شان

اما هنوز نمی توانم بفهمم

این تلویزیون گوشه ی اتاق

برای که می خواند،

وقتی دارم از تو می نویسم...!

 

پی نوشت:

* مسعود سعد که در اشعارش بهار را چندان خوش آیند نمی دیده چند سال از دوران حبسش را در زندان  «سو» گذرانده بود. در این زندان می توانست به کمک بهرامی نامی، اشعارش را برای این و آن بفرستد.
 

 

  
نویسنده : سید رضا حسینی پور ; ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٩/۱٢/٢٥

دود می شوم

گاهی دلت گرفت مرا هم صدا بزن
باور کن
بی تو قفس قفس به تکاپو نشسته ام
نه سایه ای
نه خاطره ی پوست کنده ای
هی می نشینم و به خودم
چنگ می زنم
هی می روم
قدم قدم
تا انتهای کوچه و بر می گردم
دارم به بخت تیره ام انگار
یک ریزسنگ می زنم
باور کن
من بی تو
عمرم کفاف این همه غم را نمی دهد
دل گیر می شوم
دل تنگ می شوم
می بارم و دوباره گل آلود می شوم


یک ریز فکر می کنم
من لای آشنایی آنگشت های تو
دارم بدون این که بدانی
آرام دود می شوم
باور کن
من بی تو
این طرف
آرام و بی صدا
نابود می شوم...

  
نویسنده : سید رضا حسینی پور ; ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٩/۱٠/۱٥