ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸۸/۱٠/۱٧  کلمات کلیدی:

توی پارک...با سه تا از بچه ها نشسته بودیم...شادمهر گوش می دادند اما من...

 

آهسته دور می شوی از قاب ِچشم هام

بی آن که تر کنی لبی از خواب ِ چشم هام


آهسته می گریزی و تعبیر می شود

آشفته حالی  من ِ بی تاب ِ چشم هام


امشب خدا کجای دلش زخم خورده که

خورشید پشت کرده به مهتاب ِ چشم هام


این روزها عجیب گل آلود گریه ام

ماهی گرفته ای تو هم از آب ِ چشم هام


من سال ها ست مرغ مهاجر ندیده ام

این جا، کنار غربت ِ تالاب ِ چشم هام


حالا تو هم که آمده ای، اهل ِ رفتنی 

دل داده ای به سکّوی ِ پرتاب ِ چشم هام


بعد از تو از غزل خبری نیست، نازنین!

لب های تو ست قافیه ی ناب ِ چشم هام


این بیدها چه ساده به من طعنه می زنند

حالا که دور می شوی از قاب ِ چشم هام...