پير مرد
ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/۳/٩  کلمات کلیدی:
پدر مي گفت:
« زن اولش را طلاق داد ،‌ زن دومش هم دق مرگ شد
جوانيش را در باغ و بوستان اسد الله علم گذراند 
از آن داراهاي زمان شاه بود
خيلي هم بد دهن و گند دماغ بود
نمي دانم چرا هيچ وقت خدا بچه اي هم به او نداد تا دل خوشي پيريش باشد »
امروز دوباره ديدمش 
روي پله ي جلوي در نشسته بود
با همان لباس هاي كهنه و وصله دار
كبريت خواست تا سيگاري بگيراند
آتش كه كردم
با دست هاي لرزان ، سيگار را وارونه به لب گرفت...