مادر بزرگ
ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸٩/۳/٢٢  کلمات کلیدی:
نشسته است روبرویم
همان موضوع همیشگی
حرف از مرگ پدر بزرگ است و
آمدن فامیل و
گوشه و کنایه ها و
قند و...
چای و...
مسجد و...
همه ی شهر که آمده اند فاتحه خوانی!
نمی دانم چرا امشب را بیش از همیشه
دوست دارم تا صبح من گوش باشم و چشم
و او همه زبان باشد و زبان!
مثل همیشه
ته قصه می رسد به عروسی عمو
همان صحنه ها و دیالوگ های همیشگی...
عاشقی و...
صدای پدر بزرگ و...
قبای بریده و...
چای اول را می ریزد و می خورم
چای دوم را اما...
مادر است که صدایم می زند و نمی گذارد بگویم:
مادر بزرگ دیگر چای نمی خورم...
و مادر بزرگ بگوید:
برای تو نریخته ام...
راستی...
همین دیروز بود انگار
که با صدای هق هق پدر 
سر از روی کتاب زبان عمومی برداشتم ودیدم
کتاب زندگیم
دیگر
مادر بزرگ ندارد...