دروغ
ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٩/٤/۱٧  کلمات کلیدی:
دورش شلوغ شده بود
روضه ش رو ادامه داد:
موسي بن جعفر(ع) رو كرد به مصيب
گفت من مي خوام برم بغداد!
مصيب عرضه داشت:
يابن رسول الله! آخه با اين غل و زنجير و زندانبان؟
آقا دست بردند و زنجير ها رو باز كردند و ناپديد شدند
ساعتي نگذشته بود
آقا دوباره ظاهر شدند و غل و زنجير رو با دست خودشون بستند!
همه گريه مي كردند...
دروغش اما نتونست  
حتي يه قطره اشك از چشم من جاري كنه...