صدای غزل
ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸٩/٤/٢٦  کلمات کلیدی:
سلام حضرت آیینه! آشنای غزل
من ام مسافر هر روزتان، گدای غزل


من ام همو که نگفتید از کجا آمد
و پا به پای غزل رفت تا کجای غزل


همان غریبه ی بی دست و پا، همو که دلش
شکست و...خم شد و...بارید  پا به پای غزل 


همان که یک شبه، انبوه واژه اش گم شد
و گنگ و تب زده پوسید لابه لای غزل 


چه قدر کز کنم این گوشه بی که برگردید؟
چه قدر عقده گشایی کنم برای غزل؟


چه قدر قافیه در دفترم ردیف کنم
که پر شود شب این کوچه از هوای غزل؟


من از کدام طرف می رسم به لب هاتان؟
کدام پنجره را وا کنم، خدای غزل؟!


تو هم در آخر این بیت می روی!...باشد...
سپردم ات به همان دست بی وفای غزل!...


پ ن: تو این وبلاگ جدید هم نتونستم از یه قل دو قل با محمد نقیان  دل بکنم