مسافر
ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٩/٤/۳۱  کلمات کلیدی:
گفت: چند روز است كه بر گشته!
گفتم: خوب! فرقي هم كرده با سال ها پيشش؟
گفت: نه، همان است كه آن روزها مي ديديمش، با همان رنگ و رو!
گفتم:چه طور بايد ديدش؟
گفت:شيريني و گل و خانه شان...
گفتم: من يكي كه اهل اين جور كارها نيستم
حوصله ي رفتن و نشستن و زل زدن به ديوار و نقش و نگار قالي ها را ندارم
من يكي دوست دارم همين طور كه دارم خسته و كوفته توي كوچه قدم مي زنم
ماشيني كنار پايم ترمز كند...
و ببينم خودش است كه با لب خندان پياده مي شود و حال و احوال و از اين جور حرف ها