حالا
ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٩/٥/۱۱  کلمات کلیدی:
باز باید بنشینم پای این کیبورد لعنتی و از تو بنویسم...
از تو که حالا نه دلت با من است و نه خودت...
از آن شب که آمدم و بی صدا هم آمدم تا مبادا...
از آن شب باران هم بهانه ای نشد
تا کوچه را قدم نکنم...
از آن روز دم غروب که هر چه دویدی
من با تو بودم...
از آن روز که گریه هم نیامد سراغم و
روی صندلی خاک خورده خشکیدم...
از همه ی آن گریه های بی تو و با تو...
از خودم که حالا بی تو نای نوشتن هم ندارم...

امروز دوباره دیدمش!
همان بی خبر سر و ساده رامی گویم
که با تمام دل خوشی هاش
بوی تو را نمی داد!
همان که به هر دری زد 
دچارم نکرد!
همان که امروز هم 
دچارم نکرد!


دیروز
پدر باز گفت و من باز نشنیدم!
مادر 
همان حرف های قدیمی را زد
و من باز نشنیدم!


راستی!
پیش از این
گاهی دلم برای خودم تنگ می شد
حالا...
نمی دانم!
نمی دانم! 
نمی دانم!