بی که تو باشی
ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٩/۸/۱۳  کلمات کلیدی:
امشب شبیه قایق در خواب مانده ای
موج گلایه هام به پایان نمی رسد
انگار  مثل مورچه ای زخم خورده ام
که ناله ام به گوش سلیمان نمی رسد

دل واپسم که بی که تو باشی، هنوز هم
دارم به زنده گی، به غزل چنگ می زنم
مرگ مرا تمامی این شهر از برند
اما هنوز هم دم از ارتنگ* می زنم

این روز ها نه این که دلم جای دیگری است!
دل تنگ واژه سوزی لبهات نیستم
آن قدر ها به آمدنت دل خوشم نکن
با این قفس خوشم، پی سوغات نیستم

با این غرور مبهم و این بغض سینه سوز
پلک تو، پلک سبز نگاهت نمی پرد
من شاعرم...الهه ی دلفی که نیستم
شاعر که بی تو راه به جایی نمی برد

بگذار خو کنم به همین خواب سوت و کور
کم تر دچار ما ومن قصه ات شوم
من با تبر میانه ام آنقدر خوب نیست
از من مخواه کوه کن قصه ات شوم

از من مخواه واکنم این زخم کهنه را
ما راهمان از اول این کوچه تنگ بود
بن بست قصه ی من و تو واشدن نداشت
یک جای کارمان کمی انگار لنگ بود