پدر و کریمی
ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٩/٩/۱٦  کلمات کلیدی:
پدر دستک نوحه هاش رو به دست گرفته بود و با آهنگی سنگین می خوند:
ماه بنی هاشم چو بر شط فرات آمد 
اسکندر آسا بر لب آب حیات آمد 
ابر بلا زد خیمه بر لشکر
بس راکب و مرکب که شد بی سر...
من کریمی گوش می کردم
فریاد می زد و می خوند:
دست هاش رو قطع کردند...
وای وای وای...
آی بچه ها بیاید اول برای یه دستش گریه کنیم...
................