ببر، به شانه ی دریا ببار ابرت را
ساعت ۱:٥٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٢/٢/٢٦  کلمات کلیدی: من + تو ، غزل

کاش بعضی از ما که ادعای شاعری داریم به جای شعر گفتن دنبال کار دیگری می رفتیم تا ادبیات نفس راحتی بکشد.

«شاعر باید عظیم الفکره باشد، صحیح الطّبع باشد، جیّد الرّویّه باشد، دقیق النّظر باشد، در انواع علوم متنوع باشد و در اطراف رسوم مستطرف، زیرا چنانکه شعر در هر علمی به کار همی شودهر علمی در شعر به کار همی شود»*


و یک غزل دست و پا شکسته که از سال گذشته ام مانده

دست و زبان قافیه را واگذاشتی

پا روی چشم بستهء من تا گذاشتی

 

چرخی زدی و دور سرم چرخ زد زمین

چشم مرا دچار تماشا گذاشتی

 

سیب از لبت شکفت و زمین گیر تر شدم

پا جای پای حضرت حوّا گذاشتی

 

تا دست من به دامن موی  تو بند شد

این خانه را پر از شب یلدا گذاشتی

 

تنها به این بهانه که رسواترم کنی

روی جنون من تب لیلا گذاشتی

 

بردی تمام دار و ندار مرا، خودت

سنگ بنای بی کسی ام  را گذاشتی

 

«این طبع شاعرانهء زیبا پسند را»**

شاید برای روز مبادا گذاشتی

 

پی نوشت

*چهار مقاله نظامی عروضی صفحات 57 و 58

** مصراع عیناً از سعید بیابانکی است