با نمی شود
ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/۱/۸  کلمات کلیدی:

این روز ها که بغض دلم وا نمی شود                

شعرم میان این همه غم جا نمی شود

 

گٌم کرده ای شبیه تو دارم که سال هاست

هی چشم می گُذارم و پیدا نمی شود

 

من زخم خورده ی غزلی تازه ام رفیق

زخمی که با سکوت مداوا نمی شود

 

هی می نویسم و به ته خط نمی رسم

هی می گریزم از خودم...امّا نمی شود

 

این واژه ها تمام ، گره خورده با لبت

این شعر در نبود تو ، زیبا نمی شود

 

من ماهی ام ، به تُنگ که راضی نمی شوم

تُنگ شکسته...که دل دریا نمی شود!!!

 

دارم کلافه می شوم از بس که نیستی

دارم کلافه می شوم ، حالا نمی شود...

 

تو باشی و کمی به غزل هام خو کنی...؟!

آخر تو که نباشی ، حتی نمی شود

 

این بیت های بی سر و پا را ردیف کرد

شعری نوشت ، قافیه ای...با نمی شود...