دارم به تو که...
لختی بنشین ترانه ای بنشان
من موج به گل نشسته ام بانو
لب واکن و زخم کهنه را بردار
از کوزه ی لب شکسته ام بانو
بگذار نفس بگیرم از لب هات
امشب که سرودنم نمی آید
این قافیه های دست و پا بسته
دور از تو، به بودنم نمی آید
دارم به تو فکر می کنم بانو
که خط زده ای مرا از آغوشت
دارم به تو که هنوز دل گیرم
از غربت چشم های خاموشت
امشب به کجای قصه برگردم...؟!
تو پشت کدام سایه بیداری...؟!
سر روی کدام واژه بگذارم
تا دل به گلایه هام بسپاری...؟!
تا کی من و بی تو سوختن؟ تا کی؟!
این عقده ی کور واشدن دارد؟!
غم نامه ی عشق لیلی و مجنون
این قدر که ما، جدا شدن دارد؟!
قفل از سر و دوش این قفس بردار
بگذار نفس بگیرم از لب هات
بگذار که عمر رفته را بانو
بی واسطه پس بگیرم از لب هات
چه فکر نازک غم ناکی*
1
اشک هات را بگیر
بلند شو...
صور مرا، همین پیش پای تو
در "راست پنج گاه" نواختند...!
2
کمان به چه کارم می آید؟!
از قلّه ی لبان تو
تا ساحل گونه های من
راهی که نیست...!
3
توی خواب
جاده ها، تک تک، تو را می گیرند از من ...
توی بیداری
"واو" هم نمی تواند
جدا کند من و تو را از هم...!
4
پام را می گذارم روی گل های کاشی...
پنجه می کشم به صداقت بازوهام...
زیر چک چک نگاه دوش و حیرانی تَشت آب
سپید هم نمی شود نوشت...!
______________________
* عنوان از شعر "مسافر" سهراب
شیرین
هر چند این غزل به دلت سازگار نیست
دل تنگ چشم های تو هستم دیار نیست*؟!
یک ریز پرسه می زنی بین گلایه هام
حالا که با تو بودنم چندان به دار نیست
دورم از آسمانی لب هات سال هاست
این روزها بدون تو مردن که عار نیست
زیبای من، نه این که دلم واپس تو نیست
در من تب ورق زدن این حصار نیست
دارم کویر می شوم از بی تو زیستن
این روزها دلم پی فتح بهار نیست
شادی که از نگاه تو افتاده تیشه ام...!
خسرو هم آن قدر غزلش ماندگار نیست
___________________
پ.ن: در گویش ما (گویش وزوانی) که از اخلاف زبان زردشتیان مرکز ایران است، "دیار diar" به در مفهوم "آشکار" به کار می رود
خدا را خوش می آید بی انصاف...؟!
١
جا نمی شوی
توی قاب چشم هام
مرا
برای آینه های قدّی نساخته اند...
٢
خط می زنی دلم را
از سطر آغوشت
جمله ی معترضه* هم باشم
بودنم
از گیرایی ات کم نمی کند...
٣
چشمانت
آتشکده ی آذرفرنبغ* است گویی
این طور نگاهم نکن
انصاف بده
از نسل محمّد(ص) باشم و
پیش پای زردشت بمیرم...
۴
تخت فولاد*
دری باشد به بهشت
آن وقت لب های تو
مرا بسوزند
خدا را خوش می آید...؟!
سه گانی
١
پیشانی غرورم، چندان بلند نیست
این روزها که بی تو
دستِ دلم، به دامن این کوچه بند نیست
٢
دفتر دل مرا ورق بزن
این گلایه های ناتمام
بی تو چنگ می زند به روی واژه هام
٣
محو می شوند جاده ها یکی یکی
از کویر سوت و کور باورم
راهِ رفتن تو هم
۴
خیره مانده ام به ردّپای رفتنت
زیر دست و پای ِ باد و ... داد و ... دود
مثل چشم های خشک زنده رود
هبوط...
1
چیزی برای باختن ندارم
رفتنت را که به رُخَم می کشی
من از همان اول بازی
مات بودم...
2
خیالت تخت
تو هم که نباشی
دلی نمانده
که به این زنده گی خوش کنم...
3
نمی دانم
عاقلانه است یا احمقانه
مُعلَّقه ی زُهَیر* را هم که می خوانم
خیالت
دست از سرم بر نمی دارد...!
4
با همه ی غرورم
آدم هم نیستم
که دوریت را
به پای دو خوشه گندم بگذارم...
پ.ن: معلقه ی زُهَیر بن أبی سَلمی شاعر جاهلی عرب, در مدح هرم بن سنان و حارث بن عوف است که از اموال خود دیه ی کشته گان جنگ داحِس و الغَبراء را که بین دو قبیله ی عَبس و ذَبیان رخ داد، پرداختند.
← صفحه بعد صفحه قبل →
نظرات ()