دارم به تو که...
ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/٦/۸  کلمات کلیدی: بانوی باران و شبنم ، من بی تو

لختی بنشین ترانه ای بنشان
من موج به گل نشسته ام بانو
لب واکن و زخم کهنه را بردار
از کوزه ی لب شکسته ام بانو

 

بگذار نفس بگیرم از لب هات
امشب که سرودنم نمی آید
این قافیه های دست و پا بسته
دور از تو، به بودنم نمی آید

 

دارم به تو فکر می کنم بانو
که خط زده ای مرا از آغوشت
دارم به تو که هنوز دل گیرم
از غربت چشم های خاموشت

 

امشب به کجای قصه برگردم...؟!
تو پشت کدام سایه بیداری...؟!
سر روی کدام واژه بگذارم
تا دل به گلایه هام بسپاری...؟!

 

تا کی من و بی تو سوختن؟ تا کی؟!
این عقده ی کور واشدن دارد؟!
غم نامه ی عشق لیلی و مجنون
این قدر که ما، جدا شدن دارد؟!

 

قفل از سر و دوش این قفس بردار
بگذار نفس بگیرم از لب هات
بگذار که عمر رفته را بانو
بی واسطه پس بگیرم از لب هات