خدا را خوش می آید بی انصاف...؟!
ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/٢/٢٠  کلمات کلیدی: من بی تو ، تو

١

جا نمی شوی
توی قاب چشم هام
مرا
برای آینه های قدّی نساخته اند...

 

٢

خط می زنی دلم را
از سطر آغوشت
جمله ی معترضه* هم باشم
بودنم
از گیرایی ات کم نمی کند...

 

٣

چشمانت
آتشکده ی آذرفرنبغ* است گویی
این طور نگاهم نکن
انصاف بده
از نسل محمّد(ص) باشم و
پیش پای زردشت بمیرم...

 

۴

تخت فولاد*
دری باشد به بهشت
آن وقت لب های تو
مرا بسوزند
خدا را خوش می آید...؟!


 
سه گانی
ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/٢/۱۱  کلمات کلیدی: میل میل توست ، به من چه

١
پیشانی غرورم، چندان بلند نیست

این روزها که بی تو

دستِ دلم، به دامن این کوچه بند نیست



٢
دفتر دل مرا ورق بزن

این گلایه های ناتمام

بی تو چنگ می زند به روی واژه هام



٣
محو می شوند جاده ها یکی یکی

از کویر سوت و کور باورم

راهِ رفتن تو هم


۴

خیره مانده ام به ردّ‌پای رفتنت

زیر دست و پای ِ باد و ... داد و ... دود

مثل  چشم های خشک زنده رود



 
هبوط...
ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/٢/٤  کلمات کلیدی: من بی تو ، میل میل توست

1
چیزی برای باختن ندارم
رفتنت را که به رُخَم می کشی
من از همان اول بازی
مات بودم...

2
خیالت تخت
تو هم که نباشی
دلی نمانده
که به این زنده گی خوش کنم...

3
نمی دانم
عاقلانه است یا احمقانه
مُعلَّقه ی زُهَیر* را هم که می خوانم
خیالت
دست از سرم بر نمی دارد...!

4
با همه ی غرورم
آدم هم نیستم
که دوریت را
به پای دو خوشه گندم بگذارم...



پ.ن: معلقه ی زُهَیر بن أبی سَلمی شاعر جاهلی عرب, در مدح هرم بن سنان و حارث بن عوف است که از اموال خود دیه ی کشته گان جنگ داحِس و الغَبراء را که بین دو قبیله ی عَبس و ذَبیان رخ داد، پرداختند.