معجزه ی امام(ع)
ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/٩/٢۸  کلمات کلیدی:
نشسته بودند توی پیاده رو!
حال و احوالی کردم و پرسیدم:
هیئت ابالفضل سیده صالحه* نمی رود؟
یکی شان گفت:
هیئت رفت الآن هم به نیاله* رسیده...
گفتم: هیئت شما هم می دود و می رود!
حالت خاصی به خود گرفت و گفت:
اگر ندود که نمی تواند توی دو روز سیصد لاشه ی گوسفند نذری را جمع کند...
آن یکی گفت: 
این معجزه ی خود امام حسین(ع) است که این همه گوشت توی دو روز جمع می شود...
سرم را پایین انداختم و درحالی که راه می افتادم گفتم:
به قول حاجی معجزه ی امام(ع) است دیگر...!


پ.ن:سید صالحه خاتون دختر امام موسی بن جعفر(ع) از امام زادگان منطقه واقع در روستای اذان
      نیاله، زمین های کشاورزی وزوان واقع در حد فاصل شهر وزوان و روستای اذان


 
کاروان
ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٩/٩/٢٥  کلمات کلیدی:
حسین(ع)
کاروانت را از کدام سو می بری
که این دسته ی زنجیر زن
سنگین هم که می زنند به تو نمی رسند...؟!


 
خیمۀ بی عمود
ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳۸٩/٩/۱٩  کلمات کلیدی:
این شعله ها چیست که در دست داری؟!
خیمۀ بی عمود هم آتش زدن دارد...؟!




 
پدر و کریمی
ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٩/٩/۱٦  کلمات کلیدی:
پدر دستک نوحه هاش رو به دست گرفته بود و با آهنگی سنگین می خوند:
ماه بنی هاشم چو بر شط فرات آمد 
اسکندر آسا بر لب آب حیات آمد 
ابر بلا زد خیمه بر لشکر
بس راکب و مرکب که شد بی سر...
من کریمی گوش می کردم
فریاد می زد و می خوند:
دست هاش رو قطع کردند...
وای وای وای...
آی بچه ها بیاید اول برای یه دستش گریه کنیم...
................

 
دود می شوم
ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٩/٩/۱٦  کلمات کلیدی:
گاهی دلت گرفت مرا هم صدا بزن
باور کن
بی تو قفس قفس به تکاپو نشسته ام
نه سایه ای
نه خاطره ی پوست کنده ای
هی می نشینم و به خودم
چنگ می زنم
هی می روم
قدم قدم
تا انتهای کوچه و بر می گردم
دارم به بخت تیره ام انگار
یک ریزسنگ می زنم
باور کن
من بی تو
عمرم کفاف این همه غم را نمی دهد
دل گیر می شوم
دل تنگ می شوم
می بارم و دوباره گل آلود می شوم


یک ریز فکر می کنم
من لای آشنایی آنگشت های تو
دارم بدون این که بدانی
آرام دود می شوم
باور کن
من بی تو
این طرف
آرام و بی صدا
نابود می شوم...

 
دود می شوم
ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٩/٩/۱٦  کلمات کلیدی:
گاهی دلت گرفت مرا هم صدا بزن
باور کن
بی تو قفس قفس به تکاپو نشسته ام
نه سایه ای
نه خاطره ی پوست کنده ای
هی می نشینم و به خودم
چنگ می زنم
هی می روم
قدم قدم
تا انتهای کوچه و بر می گردم
دارم به بخت تیره ام انگار
یک ریزسنگ می زنم
باور کن
من بی تو
عمرم کفاف این همه غم را نمی دهد
دل گیر می شوم
دل تنگ می شوم
می بارم و دوباره گل آلود می شوم


یک ریز فکر می کنم
من لای آشنایی آنگشت های تو
دارم بدون این که بدانی
آرام دود می شوم
باور کن
من بی تو
این طرف
آرام و بی صدا
نابود می شوم...