مورچه
ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸٩/۸/٢٩  کلمات کلیدی:
رضا می گفت:
سی هزار تومان به من بدهکار است و هی امروز و فردا می کند...
حسین هم  امروز  آمده بود پول  بخاریش را از او بگیرد...
این طور که احمد می گفت 
یک بار یک پیر زن تراول صد هزار تومانی ای به او داده بوده تا خرد کند 
ولی او سه چهار ماه بعد پول را به او داده بود...
از راه که رسید گفتم: دو نفری با شما کار داشتند که نبودید....
گفت: اذان را که می گویند انگار مورچه توی جان آدم وول می خورد، نماز را باید سر وقتش خواند!
گفتم: اتفاقاً ابن زیاد هم در سریال مختار همین را می گفت که نماز را باید سر وقتش خواند...
انگار متوجه حرفم نشده باشد درب مغازه را باز کرد و رفت داخل....

 
یکی بود...یکی نبود
ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٩/۸/۱۸  کلمات کلیدی:
دل دل می کنم...
نمی دانم
«تو با من چه کرده ای» را بنویسم،
یا به هنوز و شاید دل، خوش کنم!

خسته شدم
از این قصه ی بی سر انجام
از ین یکی بود...یک نبودها

یادث هست جنون زخم خورده ام را؟
حالا
تیشه ام آن قدرها کوک نیست...
عقلم اما هنوز
به شیرینی می زند

 
بی که تو باشی
ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٩/۸/۱۳  کلمات کلیدی:
امشب شبیه قایق در خواب مانده ای
موج گلایه هام به پایان نمی رسد
انگار  مثل مورچه ای زخم خورده ام
که ناله ام به گوش سلیمان نمی رسد

دل واپسم که بی که تو باشی، هنوز هم
دارم به زنده گی، به غزل چنگ می زنم
مرگ مرا تمامی این شهر از برند
اما هنوز هم دم از ارتنگ* می زنم

این روز ها نه این که دلم جای دیگری است!
دل تنگ واژه سوزی لبهات نیستم
آن قدر ها به آمدنت دل خوشم نکن
با این قفس خوشم، پی سوغات نیستم

با این غرور مبهم و این بغض سینه سوز
پلک تو، پلک سبز نگاهت نمی پرد
من شاعرم...الهه ی دلفی که نیستم
شاعر که بی تو راه به جایی نمی برد

بگذار خو کنم به همین خواب سوت و کور
کم تر دچار ما ومن قصه ات شوم
من با تبر میانه ام آنقدر خوب نیست
از من مخواه کوه کن قصه ات شوم

از من مخواه واکنم این زخم کهنه را
ما راهمان از اول این کوچه تنگ بود
بن بست قصه ی من و تو واشدن نداشت
یک جای کارمان کمی انگار لنگ بود

 
استاد و حافظ
ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٩/۸/٤  کلمات کلیدی:
چقدر دلم برای خودم سوخت 
وقتی استاد شعر حافظ را خواند: 
سوی من لب چه می گَزی که مگوی....لب لعلی گَزیده ام که مپرس
و گَزیده ام را گُزیده ام خواند 
و دست آخر هم که بچه ها اعتراض کردند گفت:
گَزیدن یعنی چه؟!