مصاحبه
ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٩/٧/٢۱  کلمات کلیدی:
کیف به دست وارد اتاق شدم...خواستم سلام کنم که یکی از بچه ها گفت: مصطفی به رضا بگو توی مصاحبه چی پرسیدند... مصطفی گفت: اول پرسید «اگر دو نفر دانش آموز را دیدی که با هم بحثشان شده چه می کنی؟»
گفتم: جداشان می کنم و پی دلیلشان می روم...
گفت: «تو چه کاره ای مگر مدرسه مدیر ندارد...»
بعد گفت: «چهار بیت شعر بخوان که در آن کلمه ی آموزش و پرورش آمده باشد»
گفتم: شما دو بیت بخوان تا من ده بیت بخوانم....
عیسی گفت: حالا ببین سؤال سومش چه بوده....
مصطفی گفت: سؤال آخرش این بود
«تظرت در مورد گرد و غباری که از سمت عراق به کشور می آید چیست؟»
گفتم: آلوده کننده است...
گفت: «به نظر تو این گرد و غبار تن شهدای کربلا نیست که به سمت ما می آید؟»
خنده ام گرفت و گفتم خوب چی گفتی تو؟
عیسی گفت: چی داشت بگه؟ً توی مصاحبه رد شد.....

 
بهمنی
ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٩/٧/۱٥  کلمات کلیدی:
توهم شده ای بهمنی زنده گی من
می دانی چرا؟!
آن قدر بهمنی را دوست دارم
که اگر نخوانمش
بی تاب می شوم...
اما شعرش از سرودن دل سردم می کند
بس که دورم از لب هاش!

بی تابم از نبودنت...
این روز ها،
عجیب دل سردم می کنی از زنده گی
بس که دورم از لب هات...

 
پیتزا
ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/٧/۱۱  کلمات کلیدی:
بلند شد کمی قدم زد و گفت: این محمد هم با این قرآنش...

گفتم: قرآن را که خدا نازل کرده نه پیامبر!

خندید و گفت: محمد در سفر های تجاریش این چیز ها را از این و آن یاد گرفت و به اسم خدا به خورد مردم داد...

اصلاً ما قبل از اسلام زردشت و اوستا را داشتیم که بهتر از این حرف ها را می زدند...

کمی نگاهش کردم و گفتم آن قرآن را که همیشه سر طاقچه تان بود اقلاً...

پرید وسط حرفم و گفت: برو بابا آن را که فروختم پنج هزار تومان و پولش را هم دادم پیتزا خریدم....

 
از بهمنی
ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳۸٩/٧/٩  کلمات کلیدی:

گاهی چنان بدم که مبادا ببینیم
حتی اگر به دیده رویا ببینیم 

من صورتم که به صورت شعرم شبیه نیست
بر این گمان مباش که زیبا ببینم 

شاعر شنیدنی ست ولی میل توست
آماده ای که بشنوی ام یا ببینیم 

این واژه ها صراحت تنهایی من اند
با این همه مخواه که تنها ببینیم 

مبهوت می شوی اگر از روزن ات شبی
بی خویش در سماع غزل ها ببینیم 

یک قطره ام و گاه چنان موج می زنم
در خود که ناگزیری دریا ببینیم 

شب های شعر خوانی من بی فروغ نیست
اما تو با چراغ بیا تا ببینیم

 
مرا ببخش
ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٩/٧/٧  کلمات کلیدی:

دلم گرفت و ز چشم تو نا امید شدم
مرا ببخش که در عشق روسپید شدم


مرا ببخش که سنگینم از نداشتنت
که مات آمد و رنجید و دل برید شدم


هنوز دل خوش مستقبل نگاه تو ام
اگر چه در به در ماضی بعید شدم

.........................................