از بهمنی
ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/٥/٢٤  کلمات کلیدی:
زمانه وار اگر می پسندیم كر و لال
به سنگفرش تو این خون تازه باد حلال


مجال شكوه ندارم ولی ملالی نیست
كه دوست جان كلام مناست در همه حال


قسم به تو كه دگر پاسخی نخواهم گفت
به واژه ها كه مرا برده اند زیر سوال

تو فصل پنجم عمر منی و تقویمم
بشوق توست كه تكرار می شود هر سال

ترا ز دفتر حافظ گرفته ام یعنی
كه تا همیشه ز چشمت نمی نهم ای فال

مرا زدست تو این جان بر لب آمده نیز
نهایتی ست كه آسان نمی دهم به زوال

خوشا هر آنچه كه تو باغ باغ می خواهی
بگو رسیده بیفتم به دامنت یا كال ؟


اگر چه نیستم آری بلور بارفتن
مرا ولی مشكن گاه قیمتی ست سفال

بیا عبور كن از این پل تماشایی
به بین چگونه گذر كرده ام ز هر چه محال

ببین بجز تو كه پامال دره ات شده ام
كدام قله نشین را نكرده ام پامال

تو كیستی ؟ كه سفركردن از هوایت را
نمی توانم حتی به بالهای خیال

 
فردوسی و محمود
ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/٥/٢٤  کلمات کلیدی:
داشتم شاهنامه می خواندم، شعری را که فردوسی به خواست حاکم طبرستان در کتاب خود قرار داد، همان تحمیدیه ای که برای محمود غزنوی سرود و نا خواسته در ابتدای شاهنامه ای قرار داد که آن را بر خلاف آرزوها و افتخارات محمود سروده بود و با بی مهری او روبرو شده بود.
شعری در ستایش محمود غزنوی 
درست در نقطه ی مقابل شعری که در هجو او سروده بود با همان بیت معروف«گمانم همان شاطر زاده ای/به جای طلا نقره ام داده ای»
فردوسی وقتی با بی مهری محمود روبرو شد و از فرمان قتل خود آگاه شد برای حفظ جانش به هرات گریخت و مدتی نزد ابوعلی دقاق پدر ازرقی هروی به سر برد و با پیشنهاد دوستانش نزد حاکم طبرستان رفت و کتاب خود را به او تقدیم کرد ولی حاکم طبرستان که بیش از فردوسی از محمود می ترسید شاهنامه را نپذیرفت و از او درخواست کرد که هجویه ای را که برای محمود سروده بود نابود کند و به جای آن شعری در ستایش محمود سروده و به کتاب خود بیفزاید. 
می گویند این چند بیت شعر چیزی از فردوسی کم نکرد و اثر او را از خشم محمود حفظ کرد....!

جهان آفرین تا جهان آفرید
چنو مرزبانی نیامد پدید
***
به ایران و توران ورا بنده‌اند
به رای و به فرمان او زنده‌اند
بیاراست روی زمین را به داد
بپردخت ازان تاج بر سر نهاد
جهاندار محمود شاه بزرگ
به آبشخور آرد همی میش و گرگ
ز کشمیر تا پیش دریای چین
برو شهریاران کنند آفرین
چو کودک لب از شیر مادر بشست
ز گهواره محمود گوید نخست

 
تو...
ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/٥/۱٧  کلمات کلیدی:
تو کیستی که به من زیر لب  نظر داری
هنوز از من بی واژه ام خبر داری؟!
 

توای که دل خورم از چشم های شیرینیت
که خسروانه به فرهادیم نظر داری 
 

چرا خیال نداری رهام بگذاری؟!
که دست از سر من، گریه هام، برداری...
 

ببین من و تو به یک جا نمی رسد شبمان
تو روی دوش غزل هات هم تبر داری
 

دوباره آمده ای که چه؟! زیر و روم کنی؟!
دوباره زلزله ای تازه زیر سر داری؟!       
 

تو را شناخته ام، سال هاست، می دانم
برای تک تک ابیات من ضرر داری
 

نمی شود به تو دل بست و بی پناه نشد
تو اهل جاده ای و عادت سفر داری

 
به تو چه
ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٩/٥/۱٤  کلمات کلیدی:
پاییز افتخاری را گوش می دادم... گفتم: با این آلبوم های دل نشین
رفته «تو عروسیت نبودم» را خوانده!
احمد گفت: از شجریان هم بیشتر خوانده،
دیگر خوب خواندن برایش کافی است...
گفتم: یادت هست کامران از گاو های فرانسوی گزارش گرفته بود؟!
گفت: خوب که چه حالا؟!
گفتم: هیچ! می خواستم باز هم بگویم...
احمق!!!

 
حالا
ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٩/٥/۱۱  کلمات کلیدی:
باز باید بنشینم پای این کیبورد لعنتی و از تو بنویسم...
از تو که حالا نه دلت با من است و نه خودت...
از آن شب که آمدم و بی صدا هم آمدم تا مبادا...
از آن شب باران هم بهانه ای نشد
تا کوچه را قدم نکنم...
از آن روز دم غروب که هر چه دویدی
من با تو بودم...
از آن روز که گریه هم نیامد سراغم و
روی صندلی خاک خورده خشکیدم...
از همه ی آن گریه های بی تو و با تو...
از خودم که حالا بی تو نای نوشتن هم ندارم...

امروز دوباره دیدمش!
همان بی خبر سر و ساده رامی گویم
که با تمام دل خوشی هاش
بوی تو را نمی داد!
همان که به هر دری زد 
دچارم نکرد!
همان که امروز هم 
دچارم نکرد!


دیروز
پدر باز گفت و من باز نشنیدم!
مادر 
همان حرف های قدیمی را زد
و من باز نشنیدم!


راستی!
پیش از این
گاهی دلم برای خودم تنگ می شد
حالا...
نمی دانم!
نمی دانم! 
نمی دانم!



 
سودابه
ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٩/٥/٧  کلمات کلیدی:
دارم شبیه خواب پریشانی
رد می شوم از آتش چشمانت
این شعله های سرکش و بی آرام
دل برده از سیاوش چشمانت

داری عبور می کنی از چشمم
امشب که آسمان به مرادم نیست
امشب که بی تو خسته ام و چیزی
از خاطرات سبز تو یادم نیست

کی بود؟ من کجای خودم بودم؟
آن شب که از تو، فاصله دورم کرد
هی چشمه چشمه پیش تو باریدم
هی خنده هات زنده به گورم کرد

حالا تو می روی و نگاهم را
داری به چشم حادثه می دوزی
سودابه وار دل خوش کاووسی
حالا که بی منی و نمی سوزی...

 
بی تفاوت
ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٩/٥/٤  کلمات کلیدی:
از این لحظه به بعد می تونید بی تفاوتی های بی تفاوت رو توی این آدرس بخونید 
البته لینکش رو هم سمت چپ وبلاگم همون بالا می ذارم تا تو دست رس باشه


 
خو كن به قايقت...
ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/٥/۳  کلمات کلیدی:
آیین عشق بازی دنیا عوض شده ست
یوسف عوض شده ست زلیخا عوض شده ست

سر همچنان به سجده فرو برده ام ولی
درعشق سالهاست که فتوا عوض شده ست

خو کن به قایقت که به ساحل نمی رسی
خوکن که جای ساحل و دریا عوض شده ست

آن با وفا کبوترجـَلدی که پر کشید
اکنون به خانه آمده اما عوض شده ست

حق داشتی مرا نشناسی به هر طریق
من همچنان همانم و دنیا عوض شده ست
فاضل نظری



پ.ن اين شعر رو بي تفاوت برام فرستاده. به من كه خيلي چسبيد...