مسافر
ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٩/٤/۳۱  کلمات کلیدی:
گفت: چند روز است كه بر گشته!
گفتم: خوب! فرقي هم كرده با سال ها پيشش؟
گفت: نه، همان است كه آن روزها مي ديديمش، با همان رنگ و رو!
گفتم:چه طور بايد ديدش؟
گفت:شيريني و گل و خانه شان...
گفتم: من يكي كه اهل اين جور كارها نيستم
حوصله ي رفتن و نشستن و زل زدن به ديوار و نقش و نگار قالي ها را ندارم
من يكي دوست دارم همين طور كه دارم خسته و كوفته توي كوچه قدم مي زنم
ماشيني كنار پايم ترمز كند...
و ببينم خودش است كه با لب خندان پياده مي شود و حال و احوال و از اين جور حرف ها

 
صدای غزل
ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸٩/٤/٢٦  کلمات کلیدی:
سلام حضرت آیینه! آشنای غزل
من ام مسافر هر روزتان، گدای غزل


من ام همو که نگفتید از کجا آمد
و پا به پای غزل رفت تا کجای غزل


همان غریبه ی بی دست و پا، همو که دلش
شکست و...خم شد و...بارید  پا به پای غزل 


همان که یک شبه، انبوه واژه اش گم شد
و گنگ و تب زده پوسید لابه لای غزل 


چه قدر کز کنم این گوشه بی که برگردید؟
چه قدر عقده گشایی کنم برای غزل؟


چه قدر قافیه در دفترم ردیف کنم
که پر شود شب این کوچه از هوای غزل؟


من از کدام طرف می رسم به لب هاتان؟
کدام پنجره را وا کنم، خدای غزل؟!


تو هم در آخر این بیت می روی!...باشد...
سپردم ات به همان دست بی وفای غزل!...


پ ن: تو این وبلاگ جدید هم نتونستم از یه قل دو قل با محمد نقیان  دل بکنم 

 
آقا...
ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳۸٩/٤/٢٦  کلمات کلیدی:
جلوي رهبر نشسته بود و روضه ي ابالفضل(ع) مي خوند!
گفت: اگه دلتون مي خواد آقامون تا ظهور آقا بمونه،
آقا ابالفضل رو با صداي بلند صدا بزنيد...
گفتم: حالا اين تنسيق الصفات بود يا جناس؟!
آقا گفت: چي مي گي؟!
گفتم: هيچ..كاش اين استاد معاني و بيان ما بود....


پ . ن : توي شهر به پدر من مي گن آقا

 
معلوم و مجهول
ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٩/٤/٢٢  کلمات کلیدی:
گفت : برای چه می نویسی؟
گفتم : برای دلم!
گفت : آدم که برای دلش می نویسد 
یک صفجه ی ورد باز می کند و هر چه خواست می نویسد
آن وقت آن را توی کامپیوترش سِیو می کند، نه توی اینترنت...
گفتم : مگر نمی دانی دل من وِل است؟!
می نویسم تا بلکه یک بار بیاید و نوشته هایم را بخواند!
گفت: این جور نوشتن مفید نیست!
گفتم: مفید یعنی چه؟!
گفت مفید یعنی با کمک یک معلوم از یک مجهول به یک معلوم دیگر برسی!
گفتم: برو بابا!
آن قدر معلوم و مجهول کردید که علی معلم دامغانی شد معلوم و فروغ فرخزاد شد نامعلوم...




 
دروغ
ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٩/٤/۱٧  کلمات کلیدی:
دورش شلوغ شده بود
روضه ش رو ادامه داد:
موسي بن جعفر(ع) رو كرد به مصيب
گفت من مي خوام برم بغداد!
مصيب عرضه داشت:
يابن رسول الله! آخه با اين غل و زنجير و زندانبان؟
آقا دست بردند و زنجير ها رو باز كردند و ناپديد شدند
ساعتي نگذشته بود
آقا دوباره ظاهر شدند و غل و زنجير رو با دست خودشون بستند!
همه گريه مي كردند...
دروغش اما نتونست  
حتي يه قطره اشك از چشم من جاري كنه...

 
پلنگ چشم هات
ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٩/٤/۱٥  کلمات کلیدی:

می نویسم و سیاه می کنم
واژه هام ، رنگ چشم هات نیست
گربه ی سیاه شعر های من...
نه، نه ، این پلنگ چشم هات نیست

این تو نیستی ، نه ، این تو نیستی
این منم، منی که بی تو خاک شد
این منم ، که یک شب از نوشته هات
مثل یک سؤال ساده پاک شد

این منم، منم، ببین، نگاه کن
خسته و سیاه و سرد و بی رمق
دارم از لب تو دور می شوم
جمله جمله...خط به خط...ورق ورق

این تو نیستی،نه،این تو نیستی
این منم ، مني که از تو دل خورم
می نویسم از تو...از تو خالیم
می نویسم ، از گلایه ها پرم

می نویسم و سیاه می کنم  
بس که دورم از شب نگاه تو
بس که چشم واژه ها و بیت هام
گُر گرفته از تب نگاه تو

می نویسم و تو نیستی که باز
آسمان ببارد و ترم کند
نیستی که باز این درخت پیر
خم شود به پام و باورم کند

می نویسم و سکوت می کنم
می نویسم و سیاه می کنم
آه...من چقدر صاف و ساده ام
من چقدر اشتباه می کنم...

 
عمو!!!
ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/٤/۱۳  کلمات کلیدی:
آن طرف در ايستاده
بلند بلند مرا صدا مي زند و گريه مي كند
عمو!!!! مرا هم با خودت ببر...
سرم درد مي گيرد و قدم قدم از در دور مي شوم
انگار كودكي خود من است
كه كنار ماشين ايستاده و فرياد مي زند:
مرا هم با خود ببريد... 
و ماشين 
آرام آرام از اشك هاي من دور مي شود!

 
برگه
ساعت ٧:۳٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٩/٤/۱  کلمات کلیدی:

دو تا صندلی بیشتر با هم فاصله نداریم!
این چندمین بار است که دست می گیرد!
مراقب سوم به او نزدیک می شود
و یک سؤال دیگر را هم به او می رساند
حالا فکر کنم سؤال هایش تمام شده باشد
بلند می شود
چادرش را جمع می کند
و با خنده برگه را تحویل می دهد...
و من هنوز یادم نیامده
که نام پسر دوم قشیری از زن اولش چه بود...!