عشق رنگی
ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/۳/۳٠  کلمات کلیدی:
عکس را باز کرده و دست به چانه
خیره شده به صورت داخل عکس!
- پیِ ِ چه می گردی؟!
بی آن که سرش را برگرداند
--عکسش را برایم فرستاده تا ببینم می پسندمش...
- خوب حالا از روی چه می پسندیش؟!
-- حواسم را پرت نکن!
بحث یک عمر زندگی ست...
می خندم...
-- به چه می خندی؟!
- به جومونگ
که این همه دلش را به گوگوریو خوش کرده بود... 




 
پدر
ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٩/۳/٢٦  کلمات کلیدی:
سه سالش هنوز کامل نشده
نشونده بودمش روی پام
از سر شوخی سر پدرش داد زدم
عصبانی شد و با دستای کوچیکش
خوابوند زیر گوشم!
خیلی درد گرفت
آخه توی زندگی سی ساله م، 
 این جوری از پدرم حمایت نکرده بودم...

 
قرآن و سیگار و دوست دختر...
ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/۳/٢۳  کلمات کلیدی:
قرآنش را برداشت و رفت توی حیاط
چای را دم کردم و قوری و استکان ها را برداشتم 
تا با هم چایی بزنیم
وقتی رسیدم
سیگار به لب جلوی قرآن نشسته بود
و داشت با موبایل
با دوست دخترش حرف می زد...

 
مادر بزرگ
ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸٩/۳/٢٢  کلمات کلیدی:
نشسته است روبرویم
همان موضوع همیشگی
حرف از مرگ پدر بزرگ است و
آمدن فامیل و
گوشه و کنایه ها و
قند و...
چای و...
مسجد و...
همه ی شهر که آمده اند فاتحه خوانی!
نمی دانم چرا امشب را بیش از همیشه
دوست دارم تا صبح من گوش باشم و چشم
و او همه زبان باشد و زبان!
مثل همیشه
ته قصه می رسد به عروسی عمو
همان صحنه ها و دیالوگ های همیشگی...
عاشقی و...
صدای پدر بزرگ و...
قبای بریده و...
چای اول را می ریزد و می خورم
چای دوم را اما...
مادر است که صدایم می زند و نمی گذارد بگویم:
مادر بزرگ دیگر چای نمی خورم...
و مادر بزرگ بگوید:
برای تو نریخته ام...
راستی...
همین دیروز بود انگار
که با صدای هق هق پدر 
سر از روی کتاب زبان عمومی برداشتم ودیدم
کتاب زندگیم
دیگر
مادر بزرگ ندارد...

 
امام هجویری
ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٩/۳/۱۸  کلمات کلیدی:
امیر المؤمنین(ع) در مورد عثمان فرمودند:
وقتی به خلافت رسید مانند شتر گرسنه ای که به جان علف بهاری بیفتد
اموال بیت المال را نابود کرد،
همیشه بین مطبخ و مستراح سرگردان بود
جلابی هجویری در مورد عثمان فرمودند:
حسن بن علی نزد امیر المؤمنین عثمان آمد و گفت:
یا امیر المؤمنین تو خلیفه ی بر حقی و خداوند تو را برگزیده
هر چه بگویی من مطیعم
بفرما تا تیغ برگیرم و دشمنان تو را از پیش رویت بردارم
و ما به عنوان یه دانشجوی شیعه باید از نهج البلاغه ی امیر المؤمنین (ع) تنها دو خطبه رو بخونیم
و کتاب کشف المحجوب جناب هجویری رو از اول تا آخر از بر کنیم

پ.ن: منظور جناب هجویری از حسن بن علی امام مجتبی(ع)بوده

 
طوفان
ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٩/۳/۱٧  کلمات کلیدی:
استاد می گفت:
جمادی الآخر سال 582 یا 581 در برج میزان قران اختران بوده 
منجمان و از جمله انوری پیش بینی کرده بودند که در این روز طوفان سختی خواهد آمد
که کوه ها را هم جابه جا می کند و همه از انسان تا حیوان معدوم خواهند شد...
استاد می گفت: 
در روز موعود حتی برگی هم تکان نخورده بود
و حتی انوری به خاطر این پیش بینی از بلخ طرد شد...
احمق ها بعد از 800 سال هنوز نمی دانند 
آن روز چنگیز بزرگترین طوفان تاریخ به دنیا آمد


 
استاد
ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٩/۳/۱۱  کلمات کلیدی:
توي كلاس نشسته بوديم
من بودم و باقي همه دختر
استاد گفت: هر كي سختشه مي تونه بره بيرون!!!
كتاب رو باز كردم....
استاد گفت: هر كي سختشه مي تونه بره بيرون!!!
درس پنجم رو باز كردم...
استاد گفت: هر كي سختشه مي تونه بره بيرون!!!
به دور و برم نگاه كردم ديدم همه راحتند
بلند شدم و از كلاس زدم بيرون 
استاد ديگه سختش نبود...

 
دوچرخه
ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٩/۳/۱٠  کلمات کلیدی:
 تمام كودكيم 
در دوچرخه اي خلاصه مي شد 
كه پدر وعده ي خريدنش را به من داد 
و آن را براي برادرم خريد 
 و من 
هنوز هم پياده ام...

 
تو هم که نیستی
ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/۳/٩  کلمات کلیدی:

دل دل می کنم 

نه نای نوشتن دارم ، 
نه تاب شکستن ،
آخرش هم نه تو می آیی و نه من می روم...
ولی با همه ی این حرف ها
تو هم که نیستی 
باران همان طور 
شمرده شمرده می بارد...

 
پير مرد
ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/۳/٩  کلمات کلیدی:
پدر مي گفت:
« زن اولش را طلاق داد ،‌ زن دومش هم دق مرگ شد
جوانيش را در باغ و بوستان اسد الله علم گذراند 
از آن داراهاي زمان شاه بود
خيلي هم بد دهن و گند دماغ بود
نمي دانم چرا هيچ وقت خدا بچه اي هم به او نداد تا دل خوشي پيريش باشد »
امروز دوباره ديدمش 
روي پله ي جلوي در نشسته بود
با همان لباس هاي كهنه و وصله دار
كبريت خواست تا سيگاري بگيراند
آتش كه كردم
با دست هاي لرزان ، سيگار را وارونه به لب گرفت...




 
احمق و احمد
ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳۸٩/۳/۸  کلمات کلیدی:
نشسته بودم و گزارش نجف زاده رو مي ديدم،
از گاواي فرانسه گزارش گرفته بود...
گفتم: احمق...!
احمد گفت: با من بودي؟!
گفتم: نه ، كامران رو مي گم ، رفته از گاوا گزارش گرفته...
گفت: اتفاقاً جالبه...
گفتم: احمق...!
گفت: كامران رو مي گي؟!
گفتم: نه ، با تو بودم...!

 
خشک و سر به زیر
ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸٩/۳/۱  کلمات کلیدی:

بی صدا تر از دوباره ی خودم 

بی ریا تر از همیشه ی شما 

مثل یک درخت خشک و سر به زیر 

تکیه داده ام به تیشه ی شما

 

برگ برگ می گریزم از خودم 

شاخه شاخه سر به راه می شوم

روی بوم ساده ی نگاهتان 

ذره ذره روسیاه می شوم...