سو
ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٩/۱٢/٢٥  کلمات کلیدی: من بی تو ، هفت سالم بکوفت سو دهک

1

هر سال بهار

بی تو می آید و

بی من می رود

دست آخر،

آب هم از آب تکان نمی خورد

2

کم کم

دارم شبیه مسعود سعد می شوم

زندانی این سو و آن سوی چشمت*

نه بهار دل خوشم می کند

نه این حبسیه های از سر دل تنگی

3

می نویسم...

پدر بلند بلند با تلفن حرف می زند!

می نویسم...

مادر علّت تأخیر دیشبم را می پرسد!

می نویسم...

برادرم اس ام اس های تازه اش را

برایم می خواند

4

این روزها خیلی چیزها هست

که می فهمم شان

اما هنوز نمی توانم بفهمم

این تلویزیون گوشه ی اتاق

برای که می خواند،

وقتی دارم از تو می نویسم...!

 

پی نوشت:

* مسعود سعد که در اشعارش بهار را چندان خوش آیند نمی دیده چند سال از دوران حبسش را در زندان  «سو» گذرانده بود. در این زندان می توانست به کمک بهرامی نامی، اشعارش را برای این و آن بفرستد.
 

 


 
تو...
ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٩/۱٢/۱٩  کلمات کلیدی: تو ، میل میل توست ، قافیه بافی

اگر چه از غزلت سال هاست دورترم
ولی هنوز در این شهر با تو جورترم

بیا به باد بده، خط بزن، خرابم کن...
من از قدیم
، همیشه کمی صبورترم!

تو را که می گذری بی خبر، نمی بینم
هنوز پیش منی، من، اگر چه کورترم!

ببین چگونه تو را داد می زند غزلم
ببین هنوز هم از تو، کمی جسورترم


 
از همین حالا
ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/۱٢/۱٥  کلمات کلیدی:
چون تحمل فیلتر رو نداشتم بارم رو از بلاگر جمع کردم
اگه حوصله سر زدن داشتید من از این بعد توی این آدرس می نویسم:

از همین حالا

 
تنور...
ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳۸٩/۱٢/۱۳  کلمات کلیدی: از همین حالا ، من و تو و حافظ

غزل بگو، کمی آشفته کن غرورم را
ببند راه نفس های بی عبورم را

هوای مرگ گرفته تمام ابیاتم...
خودت بیا ببر این بار مرده شورم را

چه قدر بی تبَمَ این جا چه قدر خاموشم،
بیا، بیا و بسوزان دل صبورم را

تو نیستی، نفس سوت و کور این شب و روز
به باد سخره گرفته تنِ شعورم را

چگونه خم نشود رو به هر لبی غزلم؟!
به گل نشانده سکوت تو شوق و شورم را

بگو به پات بسوزند بیت بیت، مرا
به سمت چشم تو جاری کنند گورم را

بگو اگر نفسی بود و باز باران زد
کسی نگیرد از این آسمان تنورم را