خودفروخته
ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٩/۱۱/۱۸  کلمات کلیدی: به تو چه ، قافیه بافی

شاعر، اسیر بغض غزل های سوخته است

آغوش چشم هاش به آیینه دوخته است

دست و دلش که دست خودش نیست، عاشق است

شاعر، فریب خورده ترین خود فروخته است


 
دستور
ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳۸٩/۱۱/۱٥  کلمات کلیدی: به تو چه

دستور هم تکلیفش با خودش روشن نیست!

شیرین و فرهاد...

لیلی و مجنون...

تو و من...

واو عطف است یا مباینت؟!


 
نقدهای ناشیانه
ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٩/۱۱/۱٢  کلمات کلیدی: به تو چه ، میمه شهری ناشناخته؟!

بعضی وقت ها 

نقددهای ناشیانۀ رشید الدّین وطواط* را

به نبوغ ازرقی هروی که می خوانم،

با خودم فکر می کنم

نکند حدائق السّحرش* را

توی کوچه باغ های میمه نوشته باشد...!!!


پ.ن: رشید الدین وطواط در کتاب حدائق السّحر فی دقائق الشّعر ازرقی را که از پیشوایان تغییر سبک خراسانی به عراقی است به خاطر تشبیهات جدید و زیبایش نقد کرده

 ** در سطر 15صفحه ی 204 کتاب میمه شهری ناشناخته در حاشیه کویر آقای محمد تقی معینیان چنین آمده: 

 رشید الدین محمد عمری «وطواط» به منطقه ی کاشان تبعید و از آنجا به میمه نقل مکان نموده و کتاب عظیم حدائق السحر فی دقائق الشعر را   در مدت 8 سالی که در میمه بوده تألیف نموده و در این مدت به تدریس علم عروض مشغول بوده...


 
خوش به حال رودکی
ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸٩/۱۱/٩  کلمات کلیدی: به من چه

بیهقی،‌ فردوسی را کتمان می کند...

رشید وطواط،‌عمعق بخارایی را مورد اهانت قرار می دهد...

ایرج میرزا،‌عارف نامه می نویسد...

عارف قزوینی،‌بهار را خزان می خواند...*

خسرو فرشیدورد، خانلری را تحقیر می کند...

سیروس شمیسا،‌همایی را قبول ندارد...

احمد شاملو، حمیدی را آونگ می کند...**

افسری، شمیسا و فرشیدورد را نادان خطاب می کند...

***

اگر حق با ناصر خسرو باشد***،

خوش به حال رودکی که کور از دنیا رفت...

 

 

پ.ن: *عارف قزوینی در قصیده ای ملک الشعرای بهار را چنین به تعریض می گیرد:

          چه سازم تو ناجنس نگذاشتی                                     میان من و خود ره آشتی

           تو آنی و جز این نمی‌شایدت                                      وزین پس تخلص خزان بایدت

       **شاملو در شعری چنین سروده:یک بار هم ”حمیدی شاعر“ را/در چند سال پیش/بر دار شعر خویشتن/آونگ کرده ام...
       ***ناصر خسرو در اشاره به رودکی چنین سروده:

           اشعار زهدوپند بسی گفته است                                  آن تیره چشم شاعر روشن بین


 
آقای دکتر
ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/۱۱/۳  کلمات کلیدی: به تو چه ، دکترای ادبیات فارسی

داشتم کتاب دستور تاریخی دکتر خسرو فرشیدورد را می خواندم...

محمد گفت: رضا بدو ببین شبکه یک دارد در مورد ادبیات حرف می زند!

کتاب را بستم و رفتم توی اتاقی که پر بود از دانشجوهای ادبیات...

مجری تکانی به خود داد و گفت:

آقای دکتر لطف کنید چند سطری در مورد پروین حرف بزنید...

آقای دکتر با حالتی جدی شروع کرد:

محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت

بعد صدایش را تغییر داد و با حالتی آرام گفت:

مست گفت ای دوست این پیراهن است،‌ افسار نیست

و همین طور با دو صدا شعر را تا آخر خواند و دست آخر هم گفت:

پروین در شعرش یک طنز تند داشته...

مجری برنامه به به و چه چهی راه انداخت و گفت:

خوب آقای دکتر، حالا از سعدی حرف بزنید...

در حالی که کتاب دستور تاریخی دکتر خسرو فرشیدورد را باز می کردم،

 لبخندی زدم و از اتاق بیرون آمدم...