دود می شوم
ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٩/۱٠/۱٥  کلمات کلیدی: قافیه بافی ، من بی تو

گاهی دلت گرفت مرا هم صدا بزن
باور کن
بی تو قفس قفس به تکاپو نشسته ام
نه سایه ای
نه خاطره ی پوست کنده ای
هی می نشینم و به خودم
چنگ می زنم
هی می روم
قدم قدم
تا انتهای کوچه و بر می گردم
دارم به بخت تیره ام انگار
یک ریزسنگ می زنم
باور کن
من بی تو
عمرم کفاف این همه غم را نمی دهد
دل گیر می شوم
دل تنگ می شوم
می بارم و دوباره گل آلود می شوم


یک ریز فکر می کنم
من لای آشنایی آنگشت های تو
دارم بدون این که بدانی
آرام دود می شوم
باور کن
من بی تو
این طرف
آرام و بی صدا
نابود می شوم...


 
آقاي دکتر
ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٩/۱٠/۱٤  کلمات کلیدی:
داشتم کتاب دستور تاريخي دکتر خسرو فرشيدورد را مي خواندم...
محمد گفت: رضا بدو ببين شبکه يک دارد در مورد ادبيات حرف مي زند!
کتاب را بستم و رفتم توي اتاقي که پر بود از دانشجوهاي ادبيات...
مجري تکاني به خود داد و گفت:
آقاي دکتر لطف کنيد چند سطري در مورد پروين حرف بزنيد...
آقاي دکتر با حالتي جدي شروع کرد:
محتسب مستي به ره ديد و گريبانش گرفت
بعد صدايش را تغيير داد و با حالتي آرام گفت:
مست گفت اي دوست اين پيراهن است،‌ افسار نيست
و همين طور با دو صدا شعر را تا آخر خواند و دست آخر هم گفت:
پروين در شعرش يک طنز تند داشته...
مجري برنامه به به و چه چهي راه انداخت و گفت:
خوب آقاي دکتر، حالا از سعدي حرف بزنيد...
در حالي که کتاب دستور تاريخي دکتر خسرو فرشيدورد را باز مي کردم،
 لبخندي زدم و از اتاق بيرون آمدم...


 
مختار و موهيول
ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸٩/۱٠/۱۱  کلمات کلیدی:
گفت اين مختار هم آدم درستي نبوده!
گفتم: چه دليلي بر نا درستيش مي بيني؟!
گفت: همين که دنبال قدرت بوده،
نشان مي دهد که خون امام(ع) را بهانه کار خودش کرده...
گفتم: تا در مورد مختار و زمانش مطالعه اي نداشته باشي 
نمي تواني در مورد کارهاي او نظر قطعي بدهي!
گفت: مطالعه براي چه؟! ميرباقري چهره اش را نشان داده ديگر...!
گفتم: مختار را بايد با حوادث زمان خودش سنجيد،‌نه با حوادث زمان ما
علي پريد وسط حرفمان که:
بابا بگذاريد ببينم عالي جناب موهيول،
بالاخره با چه کسي ازدواج مي کند...

 
جرم ماه پرستی...!
ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٩/۱٠/٩  کلمات کلیدی:


کجای این شب تیره، غزل به دوش نشستی...
که پای قافیه های مرا به آینه بستی...؟!


مرا بگیر و بسوزان، به هر تبی که دلت خواست
بزن به تار جنون زخمه را، بزن...چه نشستی؟!

هنوز خانه به دوشم میان رفتن و ماندن
هنوز دل خورم از عهد ساده ای که گسستی


تو را شبیه به چشمت، چه قطره قطره سرودم
مرا شبیه غرورم، چه ذرّه ذرّه شکستی

نه بی تو می تپد این شعر پینه بسته، نه با تو
شبیه خواب سپیدی، نه نیستی...نه هستی

غزل غزل به تو آلوده ام نفس نفسم را
چه قدر بی کسم امشب به جرم ماه پرستی...!
 
بیا تکان بده قدری مرا، خراب ترم کن
به سنگ سار نگاهی، به تازیانه ی دستی...




 
احترام....؟!
ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸٩/۱٠/٤  کلمات کلیدی:
نشسته بودم توی مغازه ی یکی از اولیای شهر
...
برای خریدن کفش وارد مغازه شد
صاحب مغازه با احترام جلوش بلند شد و کمری هم خم کرد
چند دقیقه ای با هم حرف زدند و 
کفش نخریده بیرون رفت!
یاد عکس هایی افتادم که چند ماه قبل محمّد نشونم داد
بعد از سرقت مسلّحانه از طلافروشی آقای هاشم پور 
خوش تیپ تر شده بود انگار...


 
امشب که بغض دارم
ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٩/۱٠/۱  کلمات کلیدی:
امشب کسي از آتش آهم گريخته ست
آئينه از کمين نگاهم گريخته ست

اي ماه آسمان ،‌نفسي با دلم بساز
من آسمان تارم و ماهم گريخته ست

نام مرا قلم بگير از اطلس لبت
من کشور غرورم و شاهم گريخته ست

دل واپسم که با همه ي بي ستاره گيم
از ذهن واژه هام، خدا هم گريخته ست

اين عقده را کجا ببرم؟ با که وا کنم؟
امشب که بغض دارم و چاهم گريخته ست

امشب که شاعري نمي آيد به چشم هام
امشب که چشم قافيه خواهم گريخته ست