از همین حالا

هر گونه استفاده از مطالب این وبلاگ بدون اجازه ی نویسنده ی آن غیر قانونی است

چه حس غریبی...

توی کتاب های عروض این نوع قافیه رو یه جورایی غلط می دونند ولی من نتونستم زیبایی شعرم رو فدای حرف عروض دان ها کنم...می بخشند!!!


این روز ها بدون تو آن قد به شعر هام

بی اعتنا شده ند که دارد به شعر هام

 

بر می خورد،چه حس غریبی است پر زدن

با این همه جوابیه ی رد به شعر هام

 

امشب کجای قافیه بنشانمت رفیق

تا بی تو باز لرزه نیفتد به شعر هام؟!

 

شاعر ترین مسافر این شهر خسته ام

ای کاش این غرور بیاید به شعر هام

 

پیش از تو میل قافیه بافی نداشتم

پیش از تو عشق بوسه نمی زد به شعر هام

 

این جا یکی دوباره به لب هام زل زده

چیزی نمانده پا بگذارد به شعر هام

 

آن قدر بین ثانیه ها پرسه می زنم

تا ماه چشم هات بتابد به شعر هام

 

من از تو می نویسم و باران از آسمان

قدری بخند تا که نبارد به شعر هام...

  
نویسنده : سید رضا حسینی پور ; ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٩/۱/٢٦
تگ ها :

هر چه ندارم

تو را به هر چه ندارم ، به هر چه نیست قسم

                                                    یکی دوشب...به پر و پای واژه هام نپیچ...

  
نویسنده : سید رضا حسینی پور ; ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/۱/٢٢
تگ ها :

قرار نبود

دارم واژه به واژه

به ته خط می رسم

چیزی به تمام شدنم نمانده!

 

یکی می خواند...

یکی می خندد...

یکی می رقصد...

و من این گوشه ی اتاق

هنوز درگیر خیال تو ام!

 

قرار نبود

من بمانم و خواب های آشفته...

قرار نبود

تو هم زخمت را بزنی و

بروی پی خنده های بی من ات!

 

کاش حالا

که باید تنها تر از همیشه،

بسوزم و بسازم

این خیال گلوگیر را

به جان من و واژه هایم نمی انداختی...

  
نویسنده : سید رضا حسینی پور ; ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٩/۱/۱٠
تگ ها :

با نمی شود

این روز ها که بغض دلم وا نمی شود                

شعرم میان این همه غم جا نمی شود

 

گٌم کرده ای شبیه تو دارم که سال هاست

هی چشم می گُذارم و پیدا نمی شود

 

من زخم خورده ی غزلی تازه ام رفیق

زخمی که با سکوت مداوا نمی شود

 

هی می نویسم و به ته خط نمی رسم

هی می گریزم از خودم...امّا نمی شود

 

این واژه ها تمام ، گره خورده با لبت

این شعر در نبود تو ، زیبا نمی شود

 

من ماهی ام ، به تُنگ که راضی نمی شوم

تُنگ شکسته...که دل دریا نمی شود!!!

 

دارم کلافه می شوم از بس که نیستی

دارم کلافه می شوم ، حالا نمی شود...

 

تو باشی و کمی به غزل هام خو کنی...؟!

آخر تو که نباشی ، حتی نمی شود

 

این بیت های بی سر و پا را ردیف کرد

شعری نوشت ، قافیه ای...با نمی شود...

  
نویسنده : سید رضا حسینی پور ; ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/۱/۸
تگ ها :