حالا که نیستی
ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸۸/۱٢/٢٥  کلمات کلیدی:

وقتی برای رفتن

 

زانو به زانوی پله ها

درگیر قفل آن جمدان رنگ و رو رفته بودی

ندیدی که من

با آستین خاک خورده ام

اشک های از سر دل تنگیم را

می گرفتم

تا تو یکی اقلاً

دچار من بی حوصله نباشی

اما کاش آن لحظه ی آخر

سرت را بر می گرداندی و

دستی به یاری دست های بی رمق من

تکان می دادی

تا دست کم حالا که نیستی

حسرت آن نگاه آخر

کابوس هر شبم نباشد!!!