-
از همین حالا.هر گونه استفاده از مطالب این وبلاگ بدون اجازه ی نویسنده ی آن غیر قانونی است
برای محمد کمالی که خودش بهتر از هر کسی می داند...
اُردی حهنّم است و بدون تو می رسد
این روزها، که دل به جنونِ تو می رسد
هی تیغ می کشم به رگم تا خیال تو...
هی قطره قطره قطره، به خونِ تو می رسد
قدری امان، که قافیه ای تازه وا کنم
تا شهر را به رَد شدنت آشنا کنم
بگذار زیر و رو کنم این بغض کهنه را
شاید که چشم های تو را مبتلا کنم
دوستت دارم و زبانم لال
لب اگر از لب تو، دور کنم
مثل اشعار حافظی بانو
باید از نو، تو را مرور کنم
دوستت دارم و نفس به نفس
روی پلکم، ستاره می دوزی
خستگی می برد لبت، بانو
مثل اردوی دانش آموزی
قدم قدم به تو...تکرار می شود خوابم
نفس نفس به تو...سرشار می شود خوابم
تو از کدام طرف؟!...ها؟! تو تا کجای دلم...؟!
که در نگاه تو بیدار می شود خوابم
بیا ادامه بده، زخمه هات...بی تابم
تو رو به سوی کجا...؟! تار می شود خوابم
چه قدر فاصله دارد لب تو تا لب من
چه قدر فاصله...! دیوار می شود خوابم
بیا و از تب تردیدها...خلاصم کن
دوباره کابوو...ناچار می شود خوابم
ضمیر شعرم شک می کنی به من گاهی
تو بغض...خط به خط آوار می شود خوابم
پی نوشت:
عنوان از شعر مشترک من و محمّد
من ام مسافر هر روزتان، گدای غزل

دل گیر تر از هرچه غروبم
دور از تو و آشوب نگاهت
این یوسف از چاه گذشته
دل بسته به یعقوب نگاهت
بگذار بمیرد به قدم هات
بگذار بسوزد به لبانت
بگذار که یک جرعه ی ناچیز
از گیسوی انگور نشانت
.
.
.
پی نوشت:
عنوان از شعر دیگرم:
سری به روی غزل های تازه ام خم کن
خراش قافیه های مرا تو مرهم کن
سنگینم از نداشتنت
امشب که از گلایه پُرم
امشب که رَدّ پای تو را
بر دوش قصّه می شمرم...