رودم ولی دریا ندارم
ساعت ۸:٢۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٢/۱۱/۱۳  کلمات کلیدی:

 

مجنون ماندم، قصّه به لیلا نرسید
بغضم، به گریبان زلیخا نرسید
موجم دل هر چه صخره را برد، ولی
این رود کف آلوده، به دریا نرسید

 

لینک شعر در شاعران پارسی زبان


 
دلتنگیم را شانه ای ای کاش
ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳٩٢/۱٠/٢٧  کلمات کلیدی:
ماهی، ولی افتاده عکست توی مردابم
مثل کبوتر روی بام قصه ات خــــــوابم

رنگین کمان کر‌ه ست لبخندت خیالم را
هرچند تأثیر جدال آب و مهتابم

یادت که می‌آید، بدون وقفه می سوزم
تو شعله ی خورشیدی و من کرم شبتابم

خواب است خواب، این از تو گفتنهای دور از تو
هـــــــی می نویسم از تو، اما در نمی یابم

تصنیف های عارفی، غمناک و شور انگیز
من بی تو یک دنیا بنانِ سرد و بی تابم

فرقی نخواهد داشت با افسانه ها این شعر
وقتی تو دریا هستی و من بند قلّابم

یک روز می فهمی که شاعرها جنون دارند
یک روز می فهمی که من با بغض می خوابم

قصدم از این بیهوده گویی های تکراری
این نیست که سیبت بیفتد توی بشقابم!

یوسف‌تری از آن که من دلبسته‌ات باشم
تو قرص ماهی که نظر کردی به مردابم


 
دلتنگ چشمهای تو هستم، دیار نیست؟
ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٢/۱٠/۱۱  کلمات کلیدی:
چشماتو واکن من اسیر مردمکهاتم
من اون خطوط تُند زیر مردمکهاتم

یه پلک روی هم بذاری فاتحه م خونده ست
درگیر چشماتم، نه، گیر مردمکهاتم

اونقدر سرد و گرم لبهاتو چشیدم که
تو شهر چُو افتاده پیر مردمکهاتم!

هرکی منو دیده چشاتو تون به تون کرده
مردم می دونن من سفیر مردمکهاتم

قبلا منو این قدر که حالا، نمی روندی
حیرون رفتار اخیر مردمکهاتم!

راه فرارت ر عوض کن! این که چیزی نیست!
هرجا بری من تو مسیر مردمکهاتم

حتی اگه گم شَم، نگاهت هر طرف افتاد
اون نقطه که می شینه تیر مردمکهاتـ ـم

نه که شبیه گشنه ها ردّ هوس باشم
دلبستهء نون و پنیر مردمکهاتم

تو بخت هر کی یه گناه ناگزیری هست
من هم گناه ناگزیر مردمکهاتم


 
بالا بلند چشم بادامی...*
ساعت ۸:٤۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٢/۱٠/۱  کلمات کلیدی:
پاییز را بشکن، بهاری تازه برپا کن
وا کن سرِ آن گیسوان خفته را، وا کن

من بغض دارم، زخم دارم، زخمه می خواهم
قدر دوبیتی خواندنی با من مدارا کن

یک شب بیا آغوش در آغوش مستم کن
هرچند مردابم، مرا بشکاف، دریا کن

گم کرده ای دارم شبیه چشم‌های تو
من چشم می بندم، مرادم را تو پیدا کن

خاتون دور از دست، دور از چشم، دور از لب
کم با من آتش به جان امروز و فردا کن

ناگفته ها مانده ست پشت بغض بغض من
لب‌هات را...، لب‌هام را....، بنشین تماشا کن

افسون بریز، این قصه آب و رنگ کم دارد
قاب جنونم را پر از آغوش لیلا کن

این بی کسی‌ها بسته دست و بال شعرم را
دستی بجنبان بیت‌ها را زیر و بالا کن

چشمم، دلم... رفتی و در من زخم ها گل داد
تا نیمه جانی هست، در بگشا، مداوا کن

 
← صفحه بعد